تاریخ

تاریخی

تاریخ

تاریخی

۲۰ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۶

اولین لکه های سرخ

روایت سردار محمدجعفر اسدی از پانزده خرداد 42 در شیراز

انتشار: کتاب هدایت سوم(مجموعه خاطرات سردار اسدی)- هفته نامه شهرسبز شماره 322 مورخ 19 خرداد 94-

روز و ماهش درست یادم نیست. فقط میدانم سال 42 بود و هوا خیلی گرم. زودتر از صبح های دیگر رفتم دم مغازه. شاید حس کنجکاوی نوجوانانه هم دخیل بود که چه   میشود. شب قبلش، دم مغازه بودم که مردی با ریش توپی آمد دم و مغازه و گفت: اس قاسم! اگه صداش درنیاری، فردا همه دکانها بسته است. شما هم خوبیت نداره باز کنی.

-برای چی بسته است؟

-گوشت رو بیار جلو... دستور مراجع تقلیده. گفتن فردا کسب و کار حرومه.. از ما گفتن... قربونت! خداحافظ.

حالا من کنجکاو بودم که آیا  بازاریها به حرف علما گوش     میدهند یا نه؟

یکی دو مغازه باز بودند. نمیدانستم بند دور مغازه را باز کنم یا نه. دو سه بار خیابان احمدی را بالا و پایین کردم و برگشتم. جلوی درب ورودی شاهچراغ مثل همیشه نبود. رفت و آمدها روند خاصی داشت.

بار سوم که برگشتم جلوی مغازه، اوستا هم آمده بود. خیلی با من صمیمی حرف میزد. انگار دلش میخواست ببیند چه میشود. توی همین صحبتها بود که میدان روبروی شاهچراغ شلوغ شد. صدای شعار و همهمه زیاد شد. زودتر از اوستا خودم را به جمعیت رساندم. حوض وسط میدان از آدمها پیدا نبود. عدهی زیادی به طرف مسجد نو میدویدند. من هم پشت سرشان رفتم. از درب پشتی مسجد، چند افسر مسلح با عصبانیت به طرف جمعیت آمدند. مردم هم از مسجد بیرون آمدند. جوانی بیست و چند ساله، پارچهای سفید سراپا روی لباسش انداخته بود. از پیرمرد دست به عصایی که کنارم بود پرسیدم:»این پارچه چیه؟« و او توضیح داد که کفن پوشیده است تا بگوید برای مرگ آمادهام. در همین حین بود که جوان کت شلوار پوشیده و کروات زدهای خم شد زیر پای کفنپوش و بعد سر پا ایستاد. حالا کفنپوش را همه میدیدند. کفنپوش شعارهایی علیه شاه و امریکا میداد و بقیه تکرار    میکردند.

از سه راه احمدی چند ماشین پلیس، آژیرکشان آمدند طرف فلکه روبروی شاهچراغ. سه چهار تیر هوایی کافی بود تا آدمها کمی از هم پراکنده شوند. اما با قطع شدن صدای تیر، یک نفر نعره   میکشید دوباره مردم جمع میشدند.

من آن مرد چهل و چند ساله بلورفروش را یکی دو بار بیشتر ندیده بودم؛ آن هم مثل خیلی از مغازهدارهای آن راسته که آدم فکر نمیکند چند روز دیگر قرار است تیر بخورد و در دم جان دهد. شاید یک دقیقه بیشتر از تیر خوردنش نگذشته بود که تر و فرز از میان دایره مردم دور و برش گذشتم و خودم را به جنازهاش رساندم. تیر مستقیم به صورتش خورده بود. با شهادت او، یکی از همین کفنپوشها، پارچه سفیدش را باز کرد و مرد را شکلاتپیچ کرد. نمیدانم در آن لحظه درب چوبی رنگ و رو رفتهای از کجا پیدا شد که سریع مردم را شکافت  شهید را روی آن گذاشتند و بر روی شانه جمعیت، غسل نکرده به طرف چهار راه احمدی تشییع شد.

لکههای سرخ روی پارچه سفید، خون هر کسی را به جوش   میآورد. کسی دیگر با صدای تیر هوایی فرار نمیکرد. همه محکم و مقتدر ا...اکبر و لاالهالاا... میگفتند و سر و دست میشکستند. برای رسیدن به درب چوبی که تا چند دقیقه پیش شاید دیناری هم نمیارزید و حالا تابوتی مقدس شده بود.

سرهنگ عزتی از افسران شناخته شده شهربانی آن روز شیراز بود.

خیلیها او را به قیافه میشناختند و میدانستند که همه این آتشها از گور او بلند میشود. او شخصاً به محل تظاهرات آمده بود. اما لابد تجربه نداشت که بعد از دیدن خون مردم نباید آن جا بماند. میان شعارهای مذهبی و سیاسی تشییع جنازه، یکی هر چه صدا داشت جمع کرد و داد زد:»ایناها! پدرسخته عزتی تو اون ماشینه!« یکباره دور و بر درب چوبی خلوت شد. هرکس هرچه دم دستش میآمد، برمیداشت و به سمت ماشین عزتی میانداخت. عزتی با سر رو رویی خونین از دست مردم پناه برد به خانهای پشت بیتالعباس. با فرار عزتی، رانندهاش هم به یکی از کوچههای تنگ خیابان احمدی گریخت.

آن روز برای اولین بار نیرویی که خون به ناحق ریخته شده به آدمها را میدهد، از نزدیک حس کردم.

مردم ماشین عزتی را وارو کردند و سپس به آتش کشیدند. هیجان آتش ماشین عزتی آنقدر زیاد بود که متوجه نشدم جنازه شهید به کدام سو رفت.

در میان همه مغازهها یک صرافی باز بود. با دیدن این قضایا، خودش آمد جلو همه و گفت چند تا حساب کتاب مردم مونده.... من سگ کی باشم که بخوام رو حرف آقا حرف بزنم؟

آن قدر هول کرده بود که چراغ مغازهاش را هم خاموش نکرده کرکره را پایین کشید.

من، نوجوان پانزده ساله، که یک روزه، انگار چند سال بزرگتر شده بودم؛ پیش از آن که دست و پا باشم، چشم و گوش بودم.

همراه جماعت راه افتادم. به چهارراه زند، بعد چهارراه مشیر. صاحب مشروبفروشی، آن حوالی که هوشمندی صراف را نداشت، آن قدر ماند تا توسط مردم مغازهاش به آتش کشیده شد و مغازه با آن همه الکل گویی انبار باروت در آتش سوخت جزغاله شد.

پلیس هم البته بیکار نبود و ده دوازده نفر را با تیر زد.

عصر آن روز، دیگر خبری از شعار و هیجان و جمعیت نبود. گویی همه اینها را در خواب یا فیلم دیده باشم. هر چند متری، یک نظامی ایستاد بود. نیروهای ژاندارمری، ارتش و شهربانی، همه آمده بودند تا پرنده بیاجازه حکومت پر نزند.

حکومت نظامی شد.

تا نیمه های شب، تصویر پارچه اغشته به خون لکه های سرخ جلوی چشمم بود و نمیگذاشت بخوابم.

چند روز بعد از این درگیریها، آیت ا... شهید دستغیب، روی منبر،  سخنرانی تندی در مخالفت با رژیم  حمایتهای آمریکا از آن و مظلومیت مرجعیت و گرامیداشت شهدای آن روز بیان داشت. این امر موجب دستگیری شهید دستغیب و چند روحانی و انقلابی دیگر در شیراز شد.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
KJDYTVG