تاریخ

تاریخی

تاریخ

تاریخی

۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۵

راهی که خدا باز کرد

در جلسه‌ای که ابراهیم خارج از شهر با دوستان دیگر تشکیل داده بود، اعلامیه و حکم امام را برایمان خواند. مضمون حکم امام این بود که نیروها را حفظ کنید. پیروزی صد در صد نزدیک است. سپس نیروها متفرق شدند و قرار شد حکم اجرا شود. زیرا همه اعضاء مطیع فرمان حضرت امام بودند.

حسین مصیب زاده

انتشار: ویژه نامه انقلاب اسلامی دهه فجر هفته نامه شهرسبز شماره 307 مورخ 21 بهمن 93-

دوران کودکی و نوجوانی

اینجانب حسین مصیب‌زاده، فرزند مصطفی، متولد 1331 هستم. بنده در یک خانواده مذهبی در شهر مذهبی کازرون بدنیا آمدم.

پدرم سقا بود و برای مردم کازرون از چشمه‌ها و قنات‌های شهر آب آشامیدنی می‌آورد و در همان زمانهای کودکی ما را به مساجد و زیارت‌گاهها‌ و نماز جماعت در مسجد می‌برد و ما را در همان جهت آموزش و تربیت می‌کردند. از احکام اسلامی خوردن و آشامیدن، عبادت، نماز، روزه، خمس و زکات و ... ما را سفارش می‌کردند. حتی درخواستها و نیازهای شخصی که داشتیم ما را سفارش می‌کرد که از خدا طلب و درخواست کنید.

در هفت سالگی ما را به مدرسه فرستادند. وضعیت اقتصادی خانواده ما خوب نبود، به همین دلیل برای فراگیری علوم فنی ما را به مغازه دائی‌ها بعنوان شاگرد می‌فرستادند. در همان سالها، وقت اوقات فراغت، پس از تعطیلات مدارس، به عنوان شاگردی، درب مغازه دائی که چراغ نفتی میساخت و رادیاتورهای ماشین تعمیر می‌کرد، کار میکردم.

از نظر وضعیت معیشتی وضعیت نامطلوبی داشتیم.

در همان روزها که درب مغازه دائی انجام وظیفه می‌کردم، یکی از وظایفم این بود که قوت و غذای روزانه خانه دائی را که دائی خریداری میکرد، به من میداد تا به منزلش ‌ببرم. دائی به من سفارش می‌کرد که در راه بازی‌گوشی نکن که دیر به مقصد برسی. اگر دیر رسیدی درب مغازه کتک می‌خوریو اگر دیر برمی‌گشتیم ما را دعوا می‌کرد. یک روز نهار ظهر درب مغازه، غذای کمی داشتیم که سیر نشدم؛ شب به منزل خودمان رفتم. شام هم غذائی نداشتیم که بخورم؛ حتی چای هم نداشتیم. نماز را در مسجد خواندم و به خانه ‌رفتم و خوابیدم. صبح که برای نماز، از خواب بیدار شدم، خیلی گرسنه بودم. ساعت 7:30 صبح درب مغازه حاضر بودم. ساعت 9 صبح بود. دائی سه عدد هندوانه کوچک خرید و داخل یک پارچه، کنار پارچه چهارگوش قرار داد و بستهبندی کرد و روی سر من گذاشت و گفت ببر منزل و زود برگرد. من هندوانه‌ها را تا خیابان حضرتی کازرون آوردم. روبروی یک مغازه نانوائی که نان پخت می‌کرد، رسیدم. بوی نان به مشامم خورد. پاهایم بیجان شد. دیگر نتوانستم حرکت کنم--روبروی مغازه نانوائی آن طرف خیابان یک ماشین شن و ماسه ریخته بودند هنوز خیابان آسفالت نبود و اولین خیابانی بود که در آن زمان می‌خواستند آسفالت کنند. شن و ماسه هم به همین منظور در آنجا ریخته بودند- من در کنار این شنها نشستم. نگاهم به دکان نانوائی بود. با توجه به این که آموخته‌های پدر در ذهن داشتم که به من یاد داده بود در موقع نیاز و گرفتاری‌ها دست به دامان خدا بشوید، نه خلق خدا، من هم از روی صفا و صداقت و پاکی کودکی دستم بالا بردم و گفتم خدایا به من کمک کن که من خیلی گرسنه هستم. خدایا من دستم را زیر این شن و ماسه‌ها می‌زنم یک پولی داخل این شنها در دست من بگذار صلواتی فرستادم و دستم را داخل شنها بردم. بیرون آوردم یک ریال (یک قران) داخل شنها در دستم آمد چیز دیگری نمی‌دانستم. یک عدد نان آن زمان یک ریال بود. رفتم آن طرف خیابان و یک ریال را به مغازه‌دار دادم و یک عدد نان گرفتم. از گرسنگی به جای جویدن، نان را لقمهلقمه می‌بلعیدم. نان که خوردم و تمام شد، انرژی زیادی گرفتم مثل کسی که آمپول انرژی به او تزریق شده باشد. هندوانه‌ها را بلند کردم و به سرعت به منزل بردم و برگشتم این موضوع از همان روز و ساعت فراموش کردم و به کسی هم چیزی نگفتم تا زمان بیست سالگی که در زندان بودم و گرفتار ستم شاهان زندان شدم به یادم آمد روزهای کودکی که از خدای با چشم نادیده و با دل دیده، درخواست کمک کردم و خداوند یاریم کرد.

در کازرون فراز و نشیب‌های زیادی را در دوران جوانی داشتم و با توجه به تربیت مذهبی که مدیون پدر و مادرم هستم، در همان راه به اندازه وسعت و توان فکری آن روزم، فعالیتهایی در شهر کازرون داشتم. بطور مثال، دوستانی داشتم که با هم بودیم. در مواقع مختلف آنها را امر به نماز جماعت و یا اگر نماز نمی‌خواندند آنها را به روشهایی به نماز وادار می‌کردم. آنها به من می‌گفتند برویم برای تفریح من با آنها شرط می‌گذاشتم که من با شما می‌آیم، اما شما هم فردا برای نماز یا نماز جماعت یا روضه با من به مسجد بیائید و آنها قبول می‌کردند و همان کارها باعث شد که تعدادی از آنها در جلسات قرآن با من بیایند و شرکت کنند. پسر دایی بنده هم به همین شکل همیشه با هم بودیم. تا این که پس از مدتی من به حوزه نظام وظیفه رفتم و دو سال قبل از سررسید سربازیم، خودم برای سربازی معرفی کردم.


راهی که خدا باز کرد

از خدمت سربازی معاف شدم. در همین مدت کوتاه که در جلسات تفسیر قرآن بعد از معافیت سربازی شرکت می‌کردم، صحبتی در جلسات شروع شد بدین مضمون که جلسات ارتقاء یافته، جلسه‌ای دیگر تشکیل شده است، پس از پیگیری‌هایی که کردم، متوجه شدم شخصی از اصفهان به کازرون آمده است و علاوه بر آموزش قرآن، تفسیر سیاسی-مذهبی هم آموزش می‌دهد و چیزهای جدیدی از نظر علم روز سیاست و غیره به جوانها یاد می‌دهد. جوانان کازرون که در جلسات مذهبی شرکت داشتند، آگاهی سیاسی آنها بالا رفته و ارتقاء یافت. پس از مدتی شنیدم آن شخص آقای ابراهیم جعفریان، جوانی است که برای خدمت سربازی به کازرون آمده و با ارتباطی که با  جوانان مذهبی کازرون پیدا کرده، جلساتی تشکیل داده است و هفته‌ای چند روز برای این که کار، از پادگان مخفیانه می‌آمد و خوراک فکری جلسات را تأمین می‌کرد.  روزهایی که نمی‌توانست مرخصی بگیرد و از درب پادگان خارج شود، از سیم خاردار اطراف پادگان خارج می‌شد  و در جلسه حضور پیدا می‌کرد.

وی پس از پایان خدمت سربازی‌، به اصفهان برمی‌گشت.

 البته قبل از رفتن به اصفهان، ایشان افراد ثابت قدم در جلسات را زیر نظر داشت و پس از مدت یک سال، توسط یک رابط، پیغام ایشان به من رسید.

ایشان گفتند برنامه‌ای طراحی کنید که بتوانید بیایید اصفهان و در اصفهان مستقر شوید.

 

هجرت به اصفهان

من بدون این که پدر و مادر و خانواده‌ام و دوستان و آشنایان متوجه قضیه بشوند، تحت پوشش خدمت فنی در ذوب‌آهن اصفهان با عبدالرحمن میرشکاری، همسایه مغازه‌ دائیم، به اصفهان آمدیم و ایشان هم ما را به برادر خانمش معرفی کرد و همه با هم همکاری کردند تا در ذوب آهن اصفهان شاغل و استخدام شدم. یک هفته بعد با ابراهیم جعفریان، ارتباط گرفتم. ابتدا برای سکونت دنبال مکان مناسبی بودند و با هم در این خصوص چند روزی فعالیت داشتیم. وی پس از آن شبها و روزهای تعطیل، در چهل ستون و مسجد کازرونی و جاهای امن دیگر ما را به آموزش، خودسازی، مطالعه و مواردی که لازمه مبارزات آن روز بود وادار می‌نمود و در این خصوص زحمات زیادی برای من متحمل شد. تا این که آمادگی پیدا کردم و از نظر رفتاری و عبادت و اطاعت و دیگر مسائل من مورد تأیید ایشان قرار گرفتم و بعد در تیم سه نفره ما را شرکت دادند. ما را به یکی از عزیزان دیگر معرفی کرد. همین روال ادامه یافت تا پس از مدتی ایشان هم در گروهی شش نفره ما را شرکت دادند و با آنها آشنا شدیم. این گروه ظاهراً فرهنگی و نیمه عملیاتی بودند؛ یکی از آنها آقای مصطفی نیلیپور بود.

عضویت در گروه مهدویون

مهدویون

پس از این که بنده آمادگی سیاسی مذهبی و کلیه آداب گروهی و سازمانی پیدا کردم، شهید جعفریان در یک روز مناسب، خصوصی با من صحبت کردند و گفتند شما وارد گروهی بنام مهدویون شده‌اید و عضویت شما توسط برادران مورد تأیید قرار گرفته است. از این پس مسئولیت شما زیادتر می‌شود. لو رفتن شما و دستگیری شما توسط ساواک ضربه‌ای به تمام اعضا می‌باشد. لذا لازم است خیلی از کارها با مشاوره انجام شود. چنانچه بدون مشاوره، عملیات علیه رژیم و یا ساواک انجام شود، ممکن است کار بزرگتر از دست برود؛ لذا از همان تاریخ آشنائی ما با گروه مهدویون شروع شد.

پس از به شهادت رسیدن مهدی و محمد امیرشاهکرمی، بنیانگذاران سازمان مهدویون، دشمن قصد نفوذ و انحراف در گروه مهدویون و اعضا را داشت. همان روشی که در سازمان مجاهدین خلق بوجود آورده بودند و سازمان مجاهدین را نابود کردند را میخواستند روی ما هم پیاده کنند. لذا عزیزان اصفهان تصمیم گرفتند ابتدا خواهران مهدی و محمد را از تهران به اصفهان انتقال دهند و ازدواج آنها را پیشنهاد کردند. پس از انجام این اقدامات، قطع ارتباطات با افرادی بود که از نظر اعتقادات مذهبی ضعیف و یا احتمالاً ساواک آنها را زیر نظر داشتند و توسط رژیم روی آنها کار شده بود؛ این کار و پروژه را هم توسط برادران اصفهان انجام شد. ساواک در اصفهان و تهران به سردرگمی عجیبی مواجه شد. از نظر نفوذ در گروه و سازمان مهدویون، به دلیل آن که آمریکا (سازمان سیاه) قسم خورده بود که تا سال 1356، کلیه سازمانها و گروه‌های مذهبی و غیرمذهبی مبارز در ایران را ریشهکن خواهد کرد، ساواک توسط پرسنل نفوذی خود ابراهیم جعفریان را تعقیب و ارتباط ایشان را با بقیه دنبال می‌کرد.

ابراهیم شاغل در آموزش و پرورش بود. که پس از این قضیه به شهرستان سمیرم منتقل شد. ارتباطات ما با ابراهیم، مخفیانه صورت می‌گرفت.

پس از این که ابراهیم متوجه شد، زندگی مخفی خود را شروع کرد. به همین دلیل ساواک از ارتباط با بقیه افراد ناامید شد.

 یکی از افرادی که دنبال بود با ابراهیم و بقیه اعضاء اصفهان ارتباط بگیرد، شخصی بود بنام حبیب داداشزاده که با نام مستعار صادق نفوذ کرده بود. وی با یکی از دوستان گروه ارتباط‌ گرفت و خواستار صحبت با ابراهیم جعفریان شد.

 ابراهیم با زیرمجموعه خود مشورت کرد و نظرات همه را گرفت و با موافقت همه، ابراهیم برای شناخت بیشتر با او ارتباط گرفت. پس قراری با ایشان صورت گرفت. او را با چشم بسته، به یکی از محله‌های خیابان کهندژ اصفهان، در یکی از کوچهباغها بردند و ارتباط برقرار شد. ابراهیم تقریباً 4 ساعت از صبح تا ظهر آن روز، با او صحبت کرد. پس از اتمام وقت آن روز، مقرر شد روز بعد هم با ابراهیم جعفریان ارتباطی برقرار شود.

پس از جلسه اول، ابراهیم به ما گفت به او نمی‌شود اعتماد کرد، او یا ساواکیست یا کمونیست. فردای آن روز، ما منتظر او بودیم. اما روز بعد هم سر قرار نیامد.

مهدویون

لازم به ذکر است که او قبلاً عضو سازمان مجاهدین خلق بود که در زندان تسلیم ساواک شده بود و قول به همکاری و نفوذ در گروه‌های دیگر به ساواک داده بود. ساواک نیز او را آزاد کرده بود تا به خاطر سابقه وی از او استفاده کند.

البته قبل از فرار دوم ابراهیم و فراری شدن بنده، ازدواج من با خواهر مهدی امیرشاه‌کرمی، موسس گروه مهدوین، انجام شده بود.

بعد از فرار ابراهیم از اصفهان به تبریز، ارتباط من با این شخص نفوذی برقرار شد.

پس از مدتی مجدداً فرد نفوذی به اصفهان آمد و مقداری سلاح و مهمات از سازمان گرفت تا به اصفهان بیاورد. سر قرار حاضر شدم و مهمات را از او تحویل گرفتم. از کار و عمل او مشخص بود که فردی ساواکی و نفوذی است.

به هر حال پس از گرفتن مهمات و سلاح، برای فرار از این شخص، مجدداً مخفی شدم و پس از مدت یک ماهی توانستیم با ابراهیم جعفریان ارتباط برقرار کنیم. چون وی تبریز بود و یک زندگی مخفی در آنجا شروع کرده بودم ما هم به آنجا رفتیم.

در جلسه‌ای که ابراهیم خارج از شهر با دوستان دیگر تشکیل داده بود، اعلامیه و حکم امام را برایمان خواند. مضمون حکم امام این بود که نیروها را حفظ کنید. پیروزی صد در صد نزدیک است. سپس نیروها متفرق شدند و قرار شد حکم اجرا شود. زیرا همه اعضاء مطیع فرمان حضرت امام بودند.

پس از مدتی که در تبریز بودیم، برای اطلاعرسانی از حکم امام، به پیدا کردن و اطلاع از سلامتی همدیگر جاهای مختلف قرار می‌گذاشتیم: مثلاً قرار سلامتی، قرار اضطراری، با رمزهای مختلف. این علامتها یا رمزها را هر روز تغییر می‌دادیم، چون ساواک شبانهروز دنبال ما بود.

یک روز سر قرار علامت سلامتی رفتیم. ابراهیم علامت سلامتی نزده بود و به معنای این بود که ایشان نیامده و احتمالاً مشکلی داشته است. سپس سر قرار سلامتی مکان دوم رفتیم، بازهم نیامده بود . متوجه شدیم که اتفاقی برایش افتاده است. مجدداً از آن منطقه متواری شدیم تا ساواک شک نکند.

تا این که در یک روزنامهفروشی مشاهده کردیم که عکس آقای مرتضی واعضی، پسر عموی ابراهیم و خواهر ابراهیم که همسرش بود و عدهای از اعضای گروه را چاپ کرده و در ادامه خبر شهادت آنها را درج کرده بود. در روزنامه نوشته بود که دو تن از مارکسیستهای اسلامی کشته شدند و دو نفر دیگر به نامهای ابراهیم جعفریان و همسرش طیبه واعظی دستگیر شده‌اند.

چند روز ترمینال تبریز بسته شده بود و خروجی‌های شهر تحت کنترل شدید نیروهای امنیتی قرار گرفت تا باقی‌مانده گروه فرار نکنند و دستگیر شوند.

پس از چند روز که کمی اوضاع عادی شد، بلیط اتوبوس گرفتیم و با اتوبوس به تهران و سپس به اصفهان آمدیم.

مجدداً ارتباط بنده با سایر اعضای گروه برقرار شد. همان فرد نفوذی مرتب دنبال من بود تا این که یک روز در اصفهان با اعضای گروه جلسه گرفتیم و مقرر شد بنده به تدریج یک رفتار و زندگی عادی را شروع کنم، تا اقوام متوجه وضعیت مخفی من نشوند. لذا تصمیم گرفتم که به مغازه فرشفروشی یکی از آشنایان برویم و دیداری تازه کنم. اما وقتی به آن جا رفتم، متوجه شدم نیروهای امنیتی آنجا را زیر نظر دارند، فرار کردم و به منزل یکی از اقوام رفتم. ولی از همانجا بنده را تعقیب کردند و پس از ورود به منزل، ساواک آنجا را محاصره و وارد منزل شد. با تعداد زیادی افراد مسلح از زمین و پشتبام به خانه ریختند و مرا دستگیر کردند. آن روز برخلاف روزهای دیگر هیچگونه اسلحه‌ای همراه نداشتم زیرا آن روز همه را در منزل گذاشته بودم.

یک خاطره عرض کنم

حدوداً در سال 1353 بود که شاه به اصفهان آمد.

تصمیم گرفتم با یک اسلحه دستساز خودم، شاه را ترور کنم.

 مقدمات را فراهم کردیم و در قسمتی که خانمها ایستاده بودند، جلو سی و سه پل، که محل سان دیدن و عبور شاه بود، مخفی شدم و آماده شلیک گلوله بودم. وقتی شاه آمد، او را دیدم و روبروی من قرار گرفت. اقدام به کشیدن اسلحه کردم. ولی متأسفانه به علت لرزش دست نتوانستم نشانه‌گیری دقیقی انجام دهم و به همین دلیل شلیک نکردم و سریع از آنجا فرار کردم.

بعد از انقلاب متوجه شدم که اگر شاه ترور می‌شد، چه بسا پیروزی انقلاب به عقب می‌افتاد و چه حوادث ناگواری در پیش رو بود و این خواست خدا بود که من موفق نشدم.

خلاصه گزارش ساواک پیرامون پرونده‌ی سازمان مهدویون

مهدویون

به طور کلی فعالیت سازمان از مهدی و محمد شاه‌کرمی شروع می‌شود، بدین صورت که این دو در دانشگاه خیلی فعال بوده و در انجمن اسلامی دانشگاه نقش فعالی داشته‌اند. این مقارن با سال50 بوده است. در دانشگاه با عده‌ای از بچه‌های مذهبی آشنا و دوست می‌شوند و فعالیت‌هایی را هم از نظر سیاسی و هم از نظر ایدئولوژیکی انجام میدهند. در اعتصابات و تظاهرات دانشگاه هم نقش فعالی داشته و از گردانندگان آن بوده‌اند.

تا این که هر دو به زندان می‌روند و در زندان هم با عده‌ای دوست می‌شوند و بعد از طی مدت محکومیت، از زندان آزاد شده و با افراد قبلی خود، همان برنامه‌ها را با وضع بهتر و سازمانی‌تر ادامه می‌دهند و تشکیل گروه داده و شروع به کار می‌کند. تا این که مهدی به عضویت سازمان مجاهدین خلق درمی‌آید و مدتی با آنها کار کرده و از نظر ایدئولوژیکی و مسائل دیگر با آنها اختلاف پیدا کرده و جدا می‌شود.

وی ضمن این که با سازمان ارتباط داشته، گروه خود را نیز اداره می‌کرد. بعد از بیرون آمدن از سازمان مجاهدین خلق، گروه خود را سازماندهی کرده و اسم مهدویون را روی خود می‌گذارند و شروع به عضوگیری می‌کنند و کم‌کم زیاد می‌شوند. ابعاد کار آنها روی محورهای زیر دور می‌زد:

1. معتقد به مبارزه مسلحانه از روستا و سپس گسترش آن به شهرها بوده‌اند.

2. معتقد به مکتب اسلام بدون نظرهای مکاتب دیگر

3. مخالفت با مارکسیسم و مکتب‌هایی که با اسلام مخالف بوده‌اند

4. معتقد به امام زمان(عج)

5. تشکیل خانه‌های تیمی و کار روی مسائل ایدئولوژیکی و سیاسی

6. تهیه بمب و نارنجک و اسلحه برای مبارزه مسلحانه

7. معتقد بودن به روحانیت مبارز در جهت مبارزه خودشان

8. بیشتر اعضا از فامیل بوده

9. انجام چندین عملیات

سازمان با این برنامه‌ها کار خود را شروع می‌کند.

سال 54 و 55 که اعضای اصلی آن شهید می‌شوند.

در این سالها، گروه‌های دیگر همه بدست ساواک از بین می‌روند و سازمان هم که در خطر همین جریان قرار می‌گیرد مبارزه مسلحانه را موقتاً کنار می‌گذارد و معتقد می‌شود که باید عضوگیری و سازماندهی‌ بیشتری کرد . همچنین به وسیله‌ی اعلامیه‌های سیاسی در بین مردم روشنگری نمایند . که در این بین عده‌ای مثل ابراهیم جعفریان و مرتضی واعظی، با این امر مخالفت می‌کردند و معتقدند بودند که باید به مبارزه مسلحانه هم چنان ادامه دهند.

لذا به تبریز می‌روند و با خانه‌های تیمی و شروع به کار می‌کنند. نیروهایی که در این خانهها بودند همگی مسلح بودند.

تمام این خانههای تیمی توسط ساواک شناسایی شده و در درگیری کشته می‌شوند و عده‌ای از اعضای آنها هم در تهران و اصفهان دستگیر می‌شوند و بقیه‌ی آنها متواری و به صورت مخفی دنبال کار را گرفته و ادامه می‌دهند.

 

نحوه تهیه سلاح و مهمات

یکی از فعالیت‌های گروه مهدویون، بدست آوردن سلاح و مهمات بود. بنده هم در همین خصوص مغازه‌ای در روستای کوشک اصفهان کرایه کردم و بعنوان ریخته‌گری چدن و ساخت قطعات کارخانجات ریسندگی و بافندگی اصفهان، شروع به فعالیت کردم.

مدت زیادی اقدام به ساخت جدار نارنجک آمریکائی نمودم.

 شبها در منزل توسط طیبه واعظی، همسر ابراهیم جعفریان و فخرالسادات امیرشاه‌کرمی، همسر بنده که خواهر مهدی و محمد امیرشاه‌کرمی می‌شد، نارنجکها قالبگیری می‌شد و روزها بنده به مغازه می‌بردم و ریخته‌گری می‌کردم.

ساخت نارنجک کامل آمریکائی توسط بنده انجام میشد. اگر لازم بود عملیات مسلحانه و اقدامات مشابه توسط گروه انجام شود، با مراجع عظام یا نماینده آنها در ارتباط بودند و چنانچه مصلحت اسلام و مسلمین بود، حکم صادر می‌شد. ما بدون حکم مراجع هیچگونه اقدام مسلحانه انجام نمی‌دادیم.

مواد منفجره مورد نیاز را توسط اینجانب ساخته می‌شد. البته یکی از اعضاء که در بیمارستان و داروخانه‌ها کار میکرد، ماده اولیه را تهیه می‌نمود و من ساخت مهمات و مواد منفجره مورد نیاز را فراهم می‌کردم.

پس از شهادت تعدادی از اعضاء گروه و دستگیری من، بقیه اعضای باقی‌مانده، بیشتر فعالیتهای سیاسی مذهبی را انجام می‌دادند و بنا به دستور حضرت امام، به حفظ نیروها اقدام می‌کردند تا انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

درس عبرت:

نکته مهم و سئوال اساسی این است که چرا با همه کارهای حفاظتی و اطلاعاتی و مخفی شدن بنده و سایر دوستان، گروه مهدویون توسط ساواک دستگیر، شکنجه و یا شهید شدند؟

علت اصلی: وجود افراد نفوذی که این افراد با سابقه انقلابی، و زندان رفتن و عضو گروهک مجاهدین سابق، که همان گروه منافقین باشند، انجام گرفت. این افراد در زندان توان شکنجه را نداشتند و تسلیم ساواک گردیده و با تعهد همکاری با ساواک آزاد شدند و از سابقه خود استفاده کرده، به عنوان نیروی ساواک با گروه‌های مبارز ارتباط برقرار کرده، آنها را شناسائی و به ساواک معرفی می‌کردند. این نشان می‌دهد که گروهک منافقین، از ابتدا با یک عقاید سست و بیبنیان تشکیل شد و از پیش از انقلاب، افراد مومن و متعهد را یا خود ترور می‌کردند، مانند شهید صمدیهلباف و شهید شریف واقفی، که منجر به تغییر ایدئولوژی این گروه منافق گردید و یا این نیروهای مومن را به ساواک لو میدادند. لذا این گروهک بعد از پیروزی انقلاب هم، مجدداً جلو امام ایستادند و با انقلابیون درگیر شده و شروع به ترور افراد مومن و متدین کردند و سپس به عراق فرار کردند و با صدام و آمریکا همکاری نموده و سرباز و نوکر آنها شدند.

نکته مهم دیگری که مهم است این که در جریان مبارزه، اگر خلوص باشد و کارها فقط برای رضای خدا باشد، انسان می‌تواند این مشکلات و سختی‌ها را تحمل و همیشه جانش در کف دستش باشد و مبارزه کند . زندگی مخفی داشته باشد و از یک زندگی عادی و مادی مثل دیگران صرفنظر کند. قطعاً خدا هم او را و انقلاب را یاری خواهد کرد. و اگر ایمان و خلوص و رضای الهی نباشد، اول انحراف است؛ چنانکه دیدیم کسانی که تا یک قسمت کوچکی از مسیر انقلاب را همراهی کردند، ولی پس از مدتی یا برمی‌گشتند یا دنیاگرا و راحتطلب شدند و بعضاً مقابل اسلام و انقلاب ایستادند.

مسأله مهمی که ما و دوستان ما همیشه رعایت می‌کردیم که از انحراف به دور باشیم، رعایت نکات شرعی و پیروی از ولایتفقیه بود بدون دستور امام یا نمایندگان ایشان هیچ کار انقلابی یا غیرانقلابی انجام نمی‌دادیم. همیشه معتقد به انجام واجبات و تکالیف شرعی بودیم و سعی می‌کردیم همیشه در همین چارچوب حرکت کنیم.

 

خاطرات دوران زندان ستمشاهی

پس از دستگیری توسط ساواک، اولین مشت محکم توسط یکی از مأمورین به صورت من باعث شد که استخوان فک من از جایش بیرون بیاید و با همان حال مرا به زندان بردند. البته یکی از علل زدن مشت محکم بخاطر این بود که اگر قرص سیانور(برای خودکشی که بعضی‌ها در دهانشان می‌گذاشتند)  داشتم، خارج شود.

در همین لحظه بود که از خدا کمک خواستم بتوانم شکنجه‌های ساواک را تحمل کنم و عزیزان دیگری توسط من با توجه به فشارهای روحی و جسمی لو نروند . زیرا متأسفانه بودند کسانی که بخاطر ضعف ایمان و ضعف جسمی، توان تحمل این شکنجه‌ها را نداشتند و در همان روزهای اول، همه چیز را افشا میکردند و لو می‌دادند. گاهی حتی همکار ساواک هم می‌شدند. که نمونه آن در منافقین زیاد به چشم می‌خورد.

 

بیان کوچکی از انواع شکنجه‌های ساواک

1. به هرحال، ما را به شکنجهگاه ساواک اصفهان بردند و ما را لخت کردند. روی یک تخت فلزی خواباندند و دست و پایم را به تخت بستند و با کابل برق، دو نفری چپ و راست به کف پای من می‌زدند و از ما می‌خواستندکه اعتراف کنیم که بقیه اعضا گروه کجا هستند . منزل، آدرس، مشخصات، برنامه‌ها را بگوییم. طوری می‌زدندکه کف پای ما سوراخ شد و خون می‌آمد و تاول می‌زد و سپس تاول‌ها را می‌کندند و کابل‌ها را داخل زخم می‌کردند و می‌تاباندند که گاهی بیهوش می‌شدیم.

2. نوع دیگر شکنجه این بود که شمع را روشن می‌کردند و دو نفری شمع که آب می‌شد، روی بدن می‌ریختند. حتی در چشمانم.

3. نوع دیگر شکنجه دو عدد فندک روشن می‌کردند و زیر بدن ما می‌گرفتند و می‌سوخت. طوری که بوی گوشت سوخته به همراه درد طاقتفرسای آن را باید تحمل می‌کردیم.

4. یک نفر دیگر مسئول کندن موهای ما می‌شد. از سر تا ابرو، ریش و ... سپس با باطوم به سر و صورت می‌زدند. که دیگر تمام بدن سیاه شده بود و باد کردم. از ظهر تا شب این شکنجه‌ها ادامه داشت.

5. از ساعت 8 شب دست ما به صورت ضربدری (قپائی) از پشت گردن می‌بستند و یک پا ایستادم. گاهی می‌افتادم یک نگهبان گذاشته بودند. که مجدداً با مشت و لگد ما را سر پا کند این شکنجه‌های یک روز بود که از دست و پا و بدن ورم کرده خون می‌آمد.

6. روز بعد برای بازجوئی بردند با شلاقی که مرتب به سر و بدن می‌زدند که اعتراف کنم. یکی دیگر از شکنجه‌ها این بود که یک سوزن داخل پلک چشم من کردند تا پلک پائین می‌آمد، داخل چشم می‌رفت. یک شکنجه بسیار سختی بود.

تا هفت روز نمی‌گذاشتند آب بخورم. از طرفی بخاطر درد و طاول‌ زیاد غذا هم نمی‌توانستم بخورم زیرا با خوردن غذا درد شکنجه‌ها را بیشتر احساس می‌کردم.

7. شکنجه‌های دیگری هم بود. از راه دستگاه تناسلی که از گفتن آن شرم دارم و توضیح نمی‌دهم. بهرحال با افراد و رژیمی سر و کار داشتیم که بوئی از انسانیت نمی‌بردند.

8. روز بعد ما را به صلیب کشیدند. بصورت آویزان شب تا صبح با لگد و شلاق شکنجه‌ها ادامه داشت.

9. بعد از چند روز شکنجه، گزارشی به تهران دادند. مجدداً یک اکیپ بازپرس و شکنجه‌گر وحشی از تهران آمد و مجدداً بازپرسی و شکنجه به روش دیگری شروع شد تا شاید از من اعتراف بگیرند. عکس‌های زیادی آورند که من بگویم اینها کی هستند آیا می‌شناسی؟

10. غیر از شکنجه‌های ذکر شده، مرا در زمستان جلو کولر گذاشتند و دستم را بسته بودند. جلو کولر لخت کردند. آب روی سرم می‌ریختند تا این که پزشک مرکز اعلام کرد. فعلاً او را نزنید وگرنه می‌میرد.

11. حتی اجازه توالت رفتن را هم به ما نمی‌دادند. شب دیگر ما را یک دستی آویزان کردند و ...

12. بهرحال یک شب آمدند یک ورقه آورند که امضا کنم. به پدر و مادرم نوشته بودند که من برای تحصیل به خارج از کشور می‌روم و برنمی‌گردم. امضاء کردم. سپس یک تابوت آوردند که اگر امشب ما از تو نتیجه‌ای نگیریم، را اعدام می‌کنیم سپس ما را سوار ماشین کردند و خارج از شهر بردند. در جائی پیاده کرده و شروع کردند به دلداری دادن که برای آخرین لحظه اگر صحبتی داری بگو . سپس یک گلوله به پای من شلیک کردند. آن وقت آمدند دیدند نخورده، بهانه کردند که خدا نخواست کشته شوی. فعلاً بیا برگردیم. اینها گوشه‌ای از شکنجه‌های جسمی و روحی بود که توسط مزدوران رژیم شاهنشاهی که توسط سازمان جاسوسی اسرائیل و آمریکا دوره دیده بودند تا با این شکنجه‌ها، زندانی کردن‌ها، اعدامی بتوانند مقاومت گروه‌های مبارز و مسلمان و مومن را در هم بشکنند و از ادامه مبارزه صرفنظر کنند تا بلکه این رژیم دستنشانده و نوکر آمریکاو اسرائیل را حفظ کنند.

یک خاطره‌ای تعریف کنم. در همین زمان که بنده زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا بودم، خانواده شهید شاه‌کرمی، بنیان‌گذار سازمان مهدویون که توسط ساواک در حین فرار و درگیری به شهادت رسیده بود، تصمیم گرفتند با یک ماشین شخصی عازم مشهد مقدس شوند. خانواده شهید که تحت کنترل ساواک بود، شامل مادر شهید(که مادر خانم بنده باشد) و خواهر خانم و زهرا زندی‌زاده و هم‌ریش بنده در این ماشین بودند؛ که در جاده با یک سانحه ساختگی توسط ساواک این ماشین با یک تریلی تصادف و آنها را به دره‌ای پرتاب کردند.

در این حادثه مادر خانم بنده و خانم زهرا زندی‌زاده به شهادت رسیدند. سپس در روزنامه اطلاعات یا تیتر درشت نوشتند که تریلی به شماره فلان به رانندگی حسین مصیبزاده، پژوی آلبالوئی رنگ را زیر گرفت و سرنشین‌های سواری همه کشته شدند و راننده تریلی (حسین مصیبزاده) متواری شده است.

 این در حالی بود که بنده در همان تاریخ، زیر شکنجه نزدیک به مرگ بودم و این چنین دروغگویی و تهمت و سر به نیست کردن افراد، کار عادی ساواک و رژیم پهلوی بود.

13. پس از شکنجه‌های فراوان، ما را به مدت 5-4 ماه در سلول انفرادی نگه داشتند. سپس ما را به زندان دستگرد اصفهان منتقل کردند. پس از یک ماه، ما را به دادگاه نظامی برای محاکمه و صدور حکم بردند. این دادگاه یک دادگاه نظامی و فرمایشی بود و برای درست کردن ظاهر پرونده محکومیت ما بود. با این که بحمدا... من توانسته بودم شکنجه‌ها را تحمل کنم و چیزی لو ندهم، مدرک مشخص و قانونی بجز گزارشاتی که همان فرد نفوذی از سازمان منافقین که با ساواک همکاری می‌کرد، نداشتند.به همین دلیل ما را به شش سال زندان محکوم کردند.

دوران زندان:

پس از ورود به زندان، با دو گروه مواجه بودیم: یک گروه چپ و کمونیست و دیگری گروه‌های مذهبی که هر کدام با توجه به روش و اعتقادات خود سعی می‌کردند افراد را جذب کنند.

1. در گروه‌های چپ و کمونیست که وضعیتشان مشخص بود اعتقاد به هیچ چیزی نداشتند و معمولاً ساواک هم خیلی به آنها سخت نمی‌گرفت و بعضی از آنها نیز نفوذی و همکار ساواک بودند که در زندان وظیفه داشتند افراد مذهبی را جذب و بی‌دین کنند. (یا منحرف کنند)

2. گروه‌های مذهبی که در زندان ابتدا به صورت یک دست و یک پارچه بودند و مشکلی هم با هم نداشتند . ولی ساواک دو نفر از زندانی‌های دیگر که عضو گروه مجاهدین خلق بودند و به عضویت ساواک درآمده بودند، به عنوان یک زندانی سیاسی که بقیه شناختی از سوابق و نیات آنها نداشتند، وارد زندان کردند تا هم بتوانند از دیگران اطلاعات بگیرند و هم آنها را منحرف کنند و یا جذب سازمان مجاهدین که بعداً منافقین نام گرفت نمایند.

از بدو ورود به زندان، ما همان روش سابق اعتقادی خود را داشتیم که آگاه‌سازی افراد دیگر زندان در چهارچوب تبلیغات اسلامی و پیروی از حضرت امام بود، در پیش گرفتیم.

یکی از سرکرده‌های چپها(کمونیست) با بنده ملاقات کرد تا شاید بتواند ما را منحرف و جذب نماید. این فرد ده سال زندانی کشیده بود و به قول خودش یک فیلسوف بود. پس از دو ساعت صحبت و با روش شستشوی مغزی با من کار کرد.

 بدین روش تیرش به سنگ خورد زیرا پس از پایان بحث من جلو افراد مذهبی با صدای بلند گفتم بروید و سیبیلتان را کوتاه کنید(سیبیل بلند از نشانه‌های افراد کمونیست بود) چون که آیتا... خمینی در رساله خود فرمودند سبیل بلند مکروه است این که گفتم عده‌ای از مذهبی‌ها تکبیر گفتند و آن فرد خجالتزده و ناامید به کمپ خود برگشت.

این نکته را عرض کنم که صحبت‌های این فرد ملحد و کمونیست مرا به یاد دوران کودکی انداخت که پدرم به من یاد داده بود که هر چیز که می‌خواهی از خدا طلب کن و دست جلو بنده خدا دراز نکن و نمونه آن را در کودکی با خریدن یک عدد نان توسط یک ریالی که از زیر شن خدا نشانم داده بود بیاد داشتم. همان روز بیاد خدا بودم و حرفهای پوچ این منکر خدا در من اثری نکرد.

دوران زندان سرشار از خاطرات، سختی‌ها، کمبودها و مشکلات بود که برای اختصار به چند خاطره از آن دوران اشاره می‌کنم.

1-همانطور که قبلاً ذکر کردم یکی از افراد سازمان مجاهدین که توسط ساواک جذب شده بود و همکار ساواک بود به عنوان یک زندان سیاسی از زندان دیگر، وارد زندان ما شد. این فرد بنام عباس محسن‌زاده کاشانی، با شیوه‌ها و شگردهای مختلف مذهبی، اقدام به جلسه و عضوگیری و انحراف بچه‌ها نمود.

ولی بنده با طلبه‌ای بنام عبدا... میثمی (که بعد از انقلاب فرمانده قرارگاه خاتم بود و زمان جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت رسید) آشنا شده و رفت و آمد و صحبتهای محرمانه با همدیگر داشتیم. ایشان راهنما و آموزگاری بود که در زندان درس عربی آسان، برای یادگیری قرآن، به من یاد داد.

در این جلسات بود افرادی که از اعضای گروه مجاهدین خلق بودند، ما را مسخره می‌کردند و نمی‌گذاشتند که جلسات ما ادامه پیداکند. گاهی می‌خواستم با این افراد درگیر شوم، ولی عبدا... میثمی نمی‌گذاشت و می‌گفت صبر کن، هدف بزرگتری در پیش است. این مرد الهی اعتقادات راسخ و محکمی داشت و پیش‌گوئی‌هایی می‌کرد که پس از روشن شدن این پیش‌گوئی‌‌ها به خلوص و عظمت این فرد پی می‌بردم. بطور مثال یک سال قبل از پیروزی انقلاب در زندان به من گفت که سال دیگر همین موقع از زندان آزاد شده‌ایم و در قم در خدمت حضرت آیتا... خمینی هستیم. بنده این صحبت را خیلی جدی نگرفتم ولی این واقعه، دقیقاً یک سال بعد به وقوع پیوست انقلاب پیروز شد و امام را در قم زیارت کردیم و در جلسه‌ای در سپاه که همدیگر را دیدیم این قضیه را به من یادآوری کرد. البته کارها و نظرات دیگری هم در زندان داشت که به من ثابت شد.

2. یکی از کارهای رژیم شاه این بود که زندانیان سیاسی با زندانیان عادی که اکثراً قاچاقچی، معتاد و ... بودند در یک جا زندانی میکرد. البته ما مذهبی‌ها از این موقعیت استفاده می‌کردیم و با تشکیل جلسات قرآن، نماز، به ارشاد آنها می‌پرداختیم. ولی گاهی با تحریک ساواک، آنها را به بهانه‌های مختلف علیه زندانیان سیاسی تحریک می‌کردند و باعث ایجاد درگیری و زد و خورد می‌شد. در موقع درگیری نیروهای امنیتی زندان هم می‌رفتند.

تا درگیری با شدت زیاد انجام شود و افراد به جان هم بیافتند.

یک روز نیروهای امنیتی زندان، سرکرده قاچاقچیان را صدا کردند او را به دفتر بردند. معلوم نیست چه برنامه‌ای طراحی کرده بودند . او را تحریک کرده و برگشت با صدای بلند گفت شما سیاسی‌ها علیه شاه بودید. الآن هم زندانیها را علیه شاه تحریک می‌کنید و به من اشاره کرد که این فرد یکی از آنهاست. با اشاره او، دوستانش به ما حمله کردند و یک نفر از آنها یک چاقو در کمر من فرو کرد(با این که چاقو در زندان ممنوع است) دوستان ما هم به صحنه آمدند و درگیری زیادی ایجاد شد و افراد زیادی از مذهبی‌ها زخمی شدند. پس از آن ما دو هفته اعتصاب غذا کردیم و ملاقات هم نرفتیم. خانوادهها آمده بودند. ولی ما نرفتیم. آنها هم ناراحت شدند و سر و صدا کردند که در زندان چه خبر شده؟ بر سر بچه‌های ما چه آمده؟ پس از دو هفته که به ملاقات ما آمدند ما هم پیراهنهای خونی در زیر لباس پوشیدم و موقع ملاقات خانواده، ما پیراهن را بیرون آوردیم تا لباسها و بدن خونی ما را ببینند. با راهنمائی ما، خانواده زندانیان هم در منزل آیتا... خادمی جمع شده، اعتصاب کردند. مردم هم جمع می‌شوند و این سرآغاز یک انقلاب و راهپیمائی‌های زیادی علیه رژیم شاه در اصفهان شد. پس از مدتی مسئولین زندان اعلام کردند که خواسته‌های شما مورد قبول قرار گرفته و بند زندانیان سیاسی را جدا کردند.

3. یک بار دیگر توسط آن فرد نفوذی که به عنوان زندان سیاسی به این زندان آورده‌ بودند، طرح دیگری برای ایجاد درگیری و اغتشاش در زندان از سوی ساواک به این نیروی نفوذی برای اجرا داده شد و قرار بود که آقای پرورش و دوستان ایشان در زندان درگیر شوند . لذا این طرح توسط این فرد نفوذی به آقای پرورش داده شد. ولی ایشان با زیرکی که داشتند متوجه توطئه ساواک شدند و به رابط پاسخ منفی دادند.

4. از جمله کارهای گروه مجاهدین خلق، عضوگیری در زندان و انحراف افکار بچه‌های مذهبی زندان بود. یکی از این افراد بنام عباس محسن‌زاهد کاشانی(که الآن هم فراری است)، در زندان این عضوگیری را انجام می‌داد. یک روز یکی از زندانیان مذهبی بنام آقای حسن علیبیگ که به جرم پخش اعلامیه به زندان سیاسی افتاده بود، با گریه بطور محرمانه به من گفت که امروز این آقای محسنزاده کاشانی با من تماس گرفت و نیم ساعت صحبت از گروه مجاهدین خلق و مسعود رجوی کرد و می‌گفت آیتا... خمینی نمی‌تواند رهبر گروه‌های مبارز و مردم باشد، چون که در ایران نیست و با مردم تماس ندارد. لذا باید شما و دیگر مبارزان، از مسعود رجوی که رهبر مجاهدین خلق است، تبعیت کنید. من به دوستم گفتم: این موضوع را با کسی مطرح نکن و ایشان قبول کرد . سپس خودم به سراغ عباس محسن‌زاده کاشانی رفتم و به او گفتم من جانم را کف دستم گذاشته‌ام و از مرگ هم نمی‌ترسم زیرا بخاطر دفاع از اسلام و ولایتفقیه اینجا آمده‌ام. چنانچه یک بار دیگر در این رابطه به بچه‌های مذهبی در زندان این حرف را مطرح کنی با من طرفی و جان سالم به در نخواهی برد.

آزادی از زندان

با اوج‌گیری تظاهرات مردم و متزلزل شدن رژیم شاه و اعلامیه‌های پیدرپی حضرت امام و خشم انقلابی مردم که همه به صحنه آمده بودند، رژیم مجبور شد تمام زندانیان سیاسی را در مهر 1357 آزاد کنند.

با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی، من با بقیه دوستان، هسته اولیه کمیته انقلاب اسلامی اصفهان را در ساختمان ساواک، به فرماندهی حجت‌الاسلام حاج احمد سالک راه‌اندازی کردیم.

تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

پس از مدتی با حکم و رهنمود حضرت امام سپاه پاسداران تشکیل شد که ما هم به عضویت سپاه درآمدیم. سپس تصمیم گرفتیم برای تعیین تکلیف کلی برای جایگاه آینده خودمان و فعالیتهای مجدد سیاسی مذهبی، خدمت حضرت امام برویم.

به امام عرض کردیم که ما قبل از پیروزی انقلاب با نمایندگان شما در ارتباط بودیم و فعالیتهائی داشتیم. در حال حاضر چه دستوری می‌فرمایید. امام فرمودند: یا بروید در سپاه یا جهاد سازندگی و فعالیت نمائید که ما هم لبیکگویان وارد سپاه پاسداران شدیم و برای حفظ و حراست از انقلاب و اسلام همچون گذشته با پیروی از ولایتفقیه راه شهدا را ادامه می‌دهیم.

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
KJDYTVG